تبليغاتX
پروانه ی بی خویشی من

 

 

چهار شعر:


 

م. مؤیدچونان کسی که نیست
برای امیلی دیکنسون

چونان کسی که نیست
برایت گفته بودم – یک‌بار
بلدرچینی را از باران گرفتم
میهمانش کردم به خشکی و مرکوکرم
و به آفتاب دادم

چونان کسی که نیست
برایم گفته بودی- اگر بتوانم ....
سینه‌سرخی رنجور را کمک کنم
بیهوده نزیسته‌ام

اینک تو با باوری یگانه آرمیده‌ای
                                        در گستره‌ی خداوند
اینک من با باوری یگانه می‌دانم
کوثر بلندترین است
فرازتر از همه روزگاران و
هم‌جان جان باران
پس آن را چونان کسی که نیست
و به سازی که تنها خداوند بشنود
برای تو می‌خوانم
از همان آوند که گل‌های زعفران را ساخت
تا یاران والایت را بیابی
و آرمیدگی تو سرشار گل‌های زعفران باشد

ای درختان بی‌پاییز
ای تمشک‌های درخشان دوست‌داشتنی
ای درختان بی‌پاییز
ای باروران زمستان ندیده
ای همیشگی‌های مخمل سبز
-‌ به بازگشت امیدی نبود –
و بود همیشگی بود
مهرآرا

بی سینه سرخ
شعر/خواهری نداشت
و بی بلدرچین/ برادری
2/4/87


***
 
از دیشب چه مانده است؟
از دیشب چه مانده است؟
یاد تاریکی و رخنه مهربان ستاره‌ها
از عبور آتش؟
خاکستر و دریغ
از لبخند تو؟
دیدنیها
کلمات سنگ و سوز
پذیرگان باران و باران و باران
31/3/87

***
 
در این گوشه از کوهستان سرخ
در این گوشه
شگقتی
            افسانه‌ای است زودگذر
            با یادی دیر و دیرپا
چه بگویم؟

شناوری نطفه شقایق سرخ میان بنفش و آبی کوهستان

 
***
 
نرگس‌های ایرانی
خلیج فارس رو به ماندن می‌وزد
و همین‌که/ مه پر پشت/ با نسیم پگاهان
                                               بپراکند
از تاری                   تا روشنای
نرگس ایرانی/ می‌دمد – در سورنای بودن خویش

نوشته شده توسط محمد حسین مهدوی (م. موید) در ساعت 0:30 | لینک  | 

 م مؤید - عکس اختصاصی از فیروزه

سایت ادبی فیروزه: «م.مؤید» تخلص شماست. این نام را چگونه انتخاب کردید؟
- نخستین کارم در «خوشه» چاپ شد. شاید 1343 یا 1344. آن‌روزها بر این بودم که من واسطه‌ای بیش نیستم. پس م. مؤید گزیده شد تا نشان بدهم «محمدحسین مهدوی» نیست. اما چرا این مؤید؟ که نه فارسی‌ست و نه چندان هموار. باید بگویم بی‌هیچ‌انگیزه‌ای در خودآگاهی گزیده گردید. شاید لایه‌های پسین پندار هم‌آوایی آن با بامداد و امید را می‌پسندید. پدرم دوستی بالابلند داشت به همین نام. بسا او بود با همین نام که اگر این نام را نداشت بی‌گمان نامش متین می‌شد از تابش و آوا و آوا نوشت بود: آری. از آوا نگذریم.
 
 - شما از نسل شاعران مدرنیست دهۀ چهل و پنجاه محسوب می‌شوید، نگاه و تئوری این گروه شاعران، که پیوند تنگاتنگی با موج نو دارند، بر مبنای نگرش خاصی به زبان است. به این صورت که آن‌ها انتفاع را از زبان می‌گیرند و به دنبال ساختن جهانی انتزاعی و گاه عرفانی با آن‌ها هستند. به نظر شما این نگرش، سرچشمه‌اش کجاست؟ این نعل وارونه طی کدام فرایند، در جریان شعر معاصر پیدا شد؟
- چون به سالیان سپری‌گشته می‌نگرم، درمی‌یابم که پیوسته چنین بود که سکوت می‌شدم. اینک هم جای آن سکوت خالی است. اما گرمازایی محیط، نمی‌گذارد. چرا که هنگامش، برنایی همان سالیان را باز می‌گرداند. چیزی مانند طرفه. مانند جزوۀ شعر. و آن اطاق که گلیم ترکمنی داشت و مریم بود با چای داغ و احمدی نشسته بود. نشسته است و سوک‌وارۀ فروغ می‌نویسد. اما با این پرسش، سکوت، باز مرا به خویش می‌خواند. سکوت شاعران، نشان پذیرگی نیست. شاعر که خشنود باشد، کلمه است و آوا و پژواک. خاموشی او، نشان ناسازگاری اوست. ضمناً سخن، ضرورت خود را از دست داده است. زیرا داوری انجام یافته و پیکر آویخته بر دار «معاصر» بیهودگی فرجام‌خواهی را می‌رساند. این است که خاموشی می‌شوم، وگرنه در برابر چنین پرسشی که در نهاد، پاسخ و پیش‌داوری است مرا سرِ چخیدن است. بگذار یک‌یک بگویم... همۀ شاعران، به زبان سود می‌رسانند و شعر که در زبان زاده می‌شود، زبان به بار می‌نشیند، گل می‌کند، اگر شعر، شعر باشد. و انتفاع‌های دیگر زبان، ربطی به شعر ندارند. همچنین جای پرسش است که جهان کدام شعر، تجریدی نیست؟ و مگر ارجاع شعر جز خود شعر است؟ و خود شعر، مگر جز هستی تجریدی، هستی دیگری دارد؟ و شعر مگر زبان محاورۀ روزمره، یا زبان علم و زبان جستار دارد که بیرون از خود و هستی ناب و تجریدی، به امر انضمامی مراجعه کند؟ همچنین نمی‌دانم چه شعری جهان عرفانی ساخت و کدام شاعر این مدعا را داشت؟ این پرسش‌تان، خود پاسخی است مبتنی بر نگرشی که نمی‌دانم سرچشمه‌اش کجاست!؟ و چگونه آن پاسخ، شما را پرسیده است!؟ و پاسخی نداده است!؟ بی هیچ دودلی، شاعر ایرانی، همۀ هستی انسانی‌اش، تا آن‌جا که انسانی است از چشمۀ چند هزاره اشراق می‌جوشد. و ایران تا بوده از آن سرزمین اهورائیان تا این میهن مسلمانان، شرقی و مشرقی و اشراقی بوده است. روان ایرانی را نمی‌توان به تیغ جراحی سپرد تا درخت را و آتش را این‌سان نبیند و چونان اسکیمویی سرخ یا آمریکاییی نازنین ببیند. دیگر آن‌که من در آن دهه، عرفانی میان شاعران ندیده‌ام. مدرن‌ها به خانۀ پدری سرک می‌کشند و یادمان‌ها را استشمام می‌کنند. شاعران بر آن سرند تا هرچیز را با خوانش زیباشناسانه بنگرند. و آن‌چه عرفان به پندار آمده است، شاید همین آزادی شاعر در خوانش شاعرانۀ گذشته‌هایش باشد. هرچه در خانۀ پدری مانده، گذشتۀ اوست. و این نیز در میان شاعران باختر زمین و تازیان، بسیار بیش‌تر از مدرن‌های ایران، هم پیشینه و هم حضور داشته است. از گوته گرفته تا الیوت و از ابوفراس تا ادونیس. بی‌گمان آن‌چه را جهان عرفانی می‌نامید و آن‌چه را جهان تجریدی می‌نامم، نشانه‌های آن میان مدرنیست‌های پیش‌روِ جهان، بسیار فراوان‌تر از شاعران معاصرمان یافت می‌شود. گستاخی پروانه‌ام می‌دهد تا بگویم دریغ بر رؤیایی و الهی و اردبیلی و اسلامپور و... ما سروهامان را سر می‌بریم تا هم‌بالای درختچه‌های دیگران گردند. آن‌گاه درختچه‌ها را سرو می‌نامیم. به انبوه تقلید شاعران به پیش‌کسوتیِ آقای فلان از شعرِ تندرکیا نگاه کنید! مگر بخشودگی را بشاید! که با همۀ نیروی ژورنالیسم مجاز پهلوی، دمار از شعر حجم و موج نو و رؤیایی و سپهری و... درآورد و پس از بیست سال، خود مقلد تندرکیا شد و گفت تازه حرف‌های رؤیایی را فهمیده است. آن‌گاه آوانگاردیسم دف، ارائه شد. و آن‌گاه تقلید از متون پست‌مدرن و رونویسی و آنارشیسم بی‌بنیۀ زبانی و تقلید از کارهای قدیمی الهی و صفارزاده و کمی آن‌سوتر میشو. بی‌که صدایش را درآورند، نوآوری نام گرفت. جدای چند کار خوبی که خواندیم. کدام شاعر به تجربۀ ناب عرفانی گوشه‌چشمی داشته است؟ کدام هنرمند؟ الیوت؟ رمبو، مروین یا تارکوفسکی؟ این پندار برآمده از متن مدرنیتۀ ناقص‌الخلقۀ ایرانی است که وهم‌هایی چنین شگفت می‌پرورد. بی‌گمان عرفان وحدت‌گرای ما، با متافیزیک یونان، تفاوت دارد. و شعر ما پیشانی نشان دادن این تفاوت است. شعر ما، ملکوت اشیا را باور دارد. نادیده را برتر از دیده باور دارد. و می‌داند او، هست هر چیز است که هست و جاری است در چیز و چیز نیست. و اگر دمی باشِ باش او، باشنده را نباشد، باشنده نباشد. و ما جهان بالا و جهان پایین نداریم. جهان باطن داریم و جان جهان ما، درون ظاهر جهان ما جاری است. و از همین جا بهشت و دوزخ‌مان آغاز گشته است و این معرفت وجودی همان عرفان است و شاعر چگونه می‌تواند دور از آن باشد؟ که شعر یک‌سره آن است.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد حسین مهدوی (م. موید) در ساعت 0:18 | لینک  | 

بهزاد عشقی

بهزاد عشقی:من منتقد شعر نیستم، و حتا خواننده‌ی حرفه‌ای شعر نیز به حساب نمی‌آیم. بنابراین شعر معاصر ایران را چندان دنبال نمی‌کنم و نسبت به جریان‌های شعر امروز اشراف چندان محققانه‌ای ندارم. اما پاره‌ای از شاعران را دوست دارم و با شعرشان زندگی می‌کنم.

فروغ فرخزاد، احمد شاملو، سهراب سپهری، نصرت رحمانی و ... از دیرباز تعدادی از دوستانم شاعر بودند و من خواسته ناخواسته در جریان تحولات شعر معاصر قرار می‌گرفتم. شعر نیمایی، شعر سپید، شعر موج نو، شعر تصویری، شعر حجم و تا سال‌های بعد از انقلاب، که پاره‌ای از متشاعران با تقلید خامدستانه از تئوری‌های وارداتی و با تظاهرات فرا مدرن گرایی، باعث سقوط آزاد شعر مدرن ایران شدند.

حسین مهدوی ( م. مؤید) اما هیچ‌وقت کاری به این جلوه‌گری‌های بی‌مایه نداشت. او تابع مدهای موسمی نبود و هرگز از شعر به شکل رسانه‌ای، به مثابه‌ی ابزاری برای سیاست‌بافی و یا تئوری‌بافی و یا خودنمایی و یا شگفت‌نمایی و یا سرپوش گذاشتن بر امیال سرکوب شده، استفاده نکرد. حسین همان طور شعر می‌گفت که زندگی می‌کرد و همان طور زندگی می‌کرد که شعر می‌گفت. پاره‌ای از شاعران فقط موقعی که شعر می‌گویند شاعرند، اما به محض این که از شعر جدا شوند به موجودات بی‌مایه‌ای بدل می‌شوند که توطئه می‌چینند، حسد می‌ورزند، دروغ می‌بافند، ریاکاری می‌کنند و به خاطر لقمه‌ای نان و کفی نام، به هر وسیله‌ای متوسل می‌شوند و در شعرهای‌شان از خود قهرمان می‌سازند و مدام برای خود دسته گل می‌فرستند و از شجاعت‌های نداشته و احساسات انسانی و پاکی‌های دروغین خود داد سخن می‌دهند. در شعر زنجیریان را می‌ستایند و در عمل سر بر آستان عمو زنجیر باف می‌سایند، در شعر بر قدرتند و در عمل با اصحاب قدرت مغازله می‌کنند. اما بین زندگی شعری و زندگی واقعی حسین هیچ انشقاقی وجود ندارد. امروز پاره‌ای از مفسران در تعریف شعر می‌گویند که شعر واقعه‌ای است که در زبان اتفاق می‌افتد. اما حسین مهدوی از آغاز شاعری زبان محور بود، آن هم در دوره‌ای که همه در تعریف شعر از کلام متخیل و یا تصویری سخن به میان می‌آوردند.
 
آشنایی من با حسین مهدوی  و جهان شعری او به سال‌های دور بر می‌گردد. به اوایل دهه‌ی 1350، یکی از دوستان صمیمی‌ام لاهیجانی بود. کسی که قرار بود مثل هیچ کس نباشد و تا ابد هفده ساله باقی بماند. از طریق این دوست با دوستان دیگری در لاهیجان آشنا شدم؛ هادی جامعی، بیژن نجدی، حیدر مهرانی، بهرام چهاردهی و حسین مهدوی .... حسین می‌گفت یا شعر، شعر نیست و اگر شعر است همیشه مدرن است. حسین میراث خوار سنت‌ها و باورهای عتیق بود و چشمی بر آسمان داشت و در میان اهالی هنر، که اغلب از آسمان بریده بودند، برخلاف موج حرکت می‌کرد. اما در قلمرو زبان و رفتار نوگرایانه با شعر، از بسیاری از شاعران متجدد مدرن‌تر بود. می‌گویند در ذات هر هنر اصیلی نوعی پیش‌گویی و نبوت هنرمندانه وجود دارد و هر هنرمند خلاقی نه فقط با زمانه‌ی خود، که با آیندگان وارد مکالمه می‌شود. نیما در مرغ آمین از آینده‌ای سخن می‌گوید که مردم به خیابان‌ها می‌آیند و آمین گویان مرگ جهان خواره را فریاد می‌زنند. در واقع او از انقلابی سخن می‌گوید که هویتی دینی دارد و این اتفاق سال‌ها بعد در انقلاب اسلامی 1357 به وقوع می‌پیوندد. آوانس اومگانیانس در فیلم حاجی آقا اکتور سینما، از دورانی سخن به میان می‌آورد که اقشار سنتی جامعه و حاج آقا به مثابه‌ی نماد این قشر، با سینما به مثابه‌ی پدیده‌ای مدرن سر ناسازگاری دارند. اما حاج آقا وقتی تصویر خود را بر پرده می‌بیند، از قابلیت‌ و کارایی سینما خوش‌اش می‌آید و دست از مخالفت بر می‌دارد. اما این اتفاق نه در زمان فیلم اومگانیانس، که در انقلاب 1357 متحقق می‌شود. شعار ما با سینما مخالف نیستیم، با فحشا مخالفیم، مصداق پیش گویی اومگانیانس بود. اکنون تصویر رسانه‌ای می‌شد و به مثابه‌ی پدیده‌ای مدرن در خدمت آرمان‌های انقلابی قرار می‌گرفت، که ریشه در باورهای سنتی و عتیق داشت. صادق چوبک در داستان انتری که لوطی‌اش مرده بود، سرگذشت انتری را باز می‌گوید که لوطی‌اش مرده است. این لوطی انتر را به سختی آزار می‌داد و حالا با مرگ او انتر به ظاهر به آزادی می‌رسید. اما انتر به اسارت خو کرده است و استبداد پذیری ذاتی شخصیت‌اش شده است. بنابراین نمی‌تواند از آزادی خود بهره بگیرد و مرگ لوطی به جای آن که باعث رهایی‌اش شود، بیش‌تر به سرگشتگی و نگون بختی‌اش می‌افزاید. آیا وضعیت انتر مصداق ملتی نیست که از سلطان ـ پدر رها شده است و اکنون به دنبال پدر سالار تازه‌ای می‌گردد؟
 
حسین مهدوی در گذشته بسیار مدرن‌تر و پیشگام‌تر از دوران خود بود و با شعرهایش نه فقط با نسل خود، که با نسل‌های آینده سخن می‌گفت و نه فقط در شعر، که در زندگی واقعی نیز می‌توانست افق‌ها را درنوردد و با ذهن خلاق و شهودی وعارفانه‌اش زمان‌های دیگر را کشف کند. یادم می‌آید که یکی از روزهای 1351 و یا 1352 بود. من و حسین و آن دوست دیگر، دور استخر لاهیجان می‌گشتیم و از هر دری سخن می‌گفتیم. من بیشتر شنونده بودم و بیشتر آن دوست سخن می‌گفت و گهگاهی نیز حسین با زبان ویژه‌اش مسایلی را طرح می‌کرد که برای همیشه در ذهن ثبت می‌شد و به فراموشی راه نمی‌داد. از جمله آن که در آن روز خاص می‌گفت: راه رستگاری استقرار یک حکومت مقتدر دین محور است. ما گمان می‌کردیم که چنین موقعیتی برای همیشه در تاریخ بایگانی شده است و احیای مجدد آن در وهم ما نیز نمی‌گنجید. اما آنچه که در وهم نمی‌گنجید اتفاق افتاد. اما حسین هرگز از این پیش گویی برای خود ابزاری برای رسیدن به نام و نان نساخت و از پاره‌ای از همسویی‌ها برای بالا رفتن از نردبان قدرت استفاده نکرد. اکنون مایلم از زبان حسین بشنوم که آیا به رهایی رسیده است؟ و یا اینکه در افق چه می‌بیند؟ و رهایی را امروزه چگونه تفسیر می‌کند.

حسین مهدوی بی‌تردید حافظ مدرن این روزگار است و مردی برای تمام فصول است و فارغ از مدهای موسمی و جلوه‌گری‌های فرصت طلبانه، یکه و بی‌تکرار باقی‌مانده است. راهش مستدام

نوشته شده توسط محمد حسین مهدوی (م. موید) در ساعت 0:13 | لینک  | 

گیلان نیوز:مقدمه-محمدحسین مهدوی یا همان م.موید، از مادری رودسری و پدری لاهیجی، در هفتم تیر ماه سال 1322 خورشیدی در نجف اشرف به دنیا آمد.
پدرش آیت‌الله حاج شیخ محمد مهدوی لاهیجی، شاگرد آقا ضیاء عراقی و هم‌شاگردی آیت‌الله مرعشی در نجف اشرف بود....

محمدحسین مهدوی یا همان م.موید، از مادری رودسری و پدری لاهیجی، در هفتم تیر ماه سال 1322 خورشیدی در نجف اشرف به دنیا آمد.



پدرش آیت‌الله حاج شیخ محمد مهدوی لاهیجی، شاگرد آقا ضیاء عراقی و هم‌شاگردی آیت‌الله مرعشی در نجف اشرف بود.


آیت‌الله لاهیجی، حدود 40 تالیف داشت و از شیفتگان فرهنگ و ادب ایران و سرزمین گیلان بود.
از تالیفات منتشر شده ایشان می‌توان به کتاب‌های "جغرافیای تاریخی گیلان" و "رجال دو هزار سال گیلان"، چاپ شده در نجف و کتاب "سادات متقدمه گیلان"، منتشره در قم اشاره کرد. از ایشان دیوانی از اشعار کلاسیک نیز به یاد گار مانده است.

پدر که خود نیز از اهالی شعر و ادب بود نقش بسیاری در شکل‌گیری علایق موید به حوزه ادبیات و متون پارسی کهن داشت. موید خود در این باره می گوید: "ایشان کسی بود که حافظ را به من شناساند. اولین کتابی که پدرم مرا به خواندن آن تشویق کرد، دیوان ایرج میرزا بود. در آن زمان من کلاس پنجم ابتدایی بودم و در مدرسه ایرانی‌های عراق درس می‌خواندم.
وقتی این کتاب را خواندم، برایم سوال‌های زیادی ایجاد شد، به سراغ پدرم در مسجد نجف رفتم و نظر ایشان را جویا شدم. ایشان گفتند به سلاست بیانش توجه کن، نه به آن چه می‌گوید و این نخستین باری بود که من واژه "سلاست" را می‌شنیدم."



موید ادبیات فارسی را با حضور در مدرسه ایرانیان عراق فرا گرفت آشنایی وی با ادبیات ایران نیز در همانجا و از طریق نشریات ایرانی که در آنجا در دسترس بود، و به دلیل تشویق‌های زیاد پدر ، صورت پذیرفت.
وی به شعر معاصر عرب هم توجه زیادی داشت و با شاعران بزرگ عرب ، از جمله "نازک الملائکه" و نیز "شاکر بدری سیاح" آشنا شد و شعرهای شوقی و شاعران دیگر عرب را هم ‌شناخت.
به کارهای نازک علاقه مند شد و به دلیل ارتباط خانوادگی با خانواده او که از خانواده‌های شیعه و شناخته شده بود، با شخصیت فردی او نیز از نزدیک آشنایی داشت.

این شاعر گیلانی تا سال سوم دبیرستان به همراه خانواده‌اش در عراق ساکن بود. وی در جوانی به ایران بازگشت و در تمام این سالها در لاهیجان به سر برد مگر سالهایی را که به حکم تحصیل و ماموریت اداری در شهرهای دیگر بود.
او درباره دلیل بازگشتش به ایران در نخستین سال های دهه چهل گفت: پس از سال سوم دبیرستان در نجف، ناچار بودم برای ادامه تحصیل به دبیرستان "شرافت" بغداد بروم، ولی در این مدرسه تنها رشته طبیعی تدریس می‌شد ، در حالی که من به رشته ادبی علاقه‌مند بودم، از همین رو ناچار از بازگشت به ایران بودم.

موید کارشناس رشته زبان و ادبیات عربی است و سالها به عنوان مدیر کل و رئیس اداره های ثبت اسناد و املاک کشور مشغول فعالیت بود.
موید از چهارده سالگی به سرودن شعر پرداخت . نخستین شعر خود را در مجله ادبی خوشه چاپ کرد و بعد آثار بیشتری از او در جزوه ی شعر و همچنین مجله ی فردوسی در طول سالهای دهه ی چهل انتشار یافت.
م. موید به لحاظ سبک شعر به جریان شعری موج نو و شعر حجم تعلق دارد.
شعر «م.موید» از آن جهت حائز اهمیت است که با وجود اینکه شعری مذهبی است در بیانی کاملا مدرن ارائه شده و در آن شاهد مفاهیم دینی، فلسفی و اسطوره‌ای در کنار مفاهیم سیاسی واجتماعی هستیم.
وی از معدود شاعرانی است که توانسته است به زبان جدیدی برای القاء مفاهیم دینی و اندیشه روحانی دست یابد.
م. موید همچنین عضو نخستین کانون نویسندگان ایران بود که به همت جلال آ ل ا حمد تاسیس گردید.

وی تاکنون در زمینه شعر مجموعه‌های مگر با لبخند ماه، گلی اما آفتابگردان، تو کجاست، سیمابهای سیمین را منتشر کرده است، پروانه بی خویشی من را نیز امسال(1386) توسط نشر ایلیا و به سفارش حوزه هنری گیلان به چاپ رسانده کتاب (حسین علی) درقالب نثر در زمینه وقایع عاشورا توسط انتشارات امیر کبیر را نیز در دست انتشار دارد.
کتاب (گلی اما آفتابگردان) موید درسال 1382 توسط نشر کارنامه جایزه مجموعه شعر برگزیده سال را به خود اختصاص داد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد حسین مهدوی (م. موید) در ساعت 14:12 | لینک  | 

 

م. مؤيد بر اثر شکستگي مفاصل گردن و کمر در بستر بيماري است.

به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) منطقه‌ي خزر، محمدحسين مهدوي (م. مؤيد) بر اثر جراحات شديد افتادن از بلندي و شکستگي مفاصل گردن و کمر، چند روزي است که در بستر بيماري است.

اين شاعر پس از مدتي بستري شدن در بيمارستان، هم‌اکنون در منزل در استراحت مطلق به‌سر مي‌برد و به گفته‌ي همسرش، حال عمومي‌اش، مساعد و بهتر است.

محمدحسين مهدوي (م. مؤيد) متولد سال 1322 در نجف اشرف است و از مجموعه‌هاي شعري او به «مگر با لبخنده‌ي ماه»، «گلي اما آفتابگردان»، «تو کجاست» و «سيماب‌هاي سيمين» و از دفترهاي نثرش به «پروانه‌ي بي‌خويشي من» و كتاب «حسين علي» مي‌توان اشاره كرد.

از ديگر آثار منتشرشده‌ي او هم کتاب‌هاي «جغرافياي تاريخي گيلان»، «رجال دوهزار سال گيلان» و «سادات متقدمه‌ي گيلان» هستند.

اين شاعر سال گذشته به عنوان شاعر برتر جشنواره‌ي شعر فجر معرفي شد و جايزه‌ي شعر کارنامه را در سال 1382، در كارنامه‌ي خود دارد.

نوشته شده توسط محمد حسین مهدوی (م. موید) در ساعت 13:37 | لینک  | 

رونامه ی اعتماد ملی ۲۲-۱-۸۷ مزدک پنجه ای- حادثه.هنوز:محمدحسین مهدوی(م.موید) جزء شاعران مطرحِ موج نو به شمار می­آید. برخی از شاخصه­های شعری­اش، او را نسبت به سایر موج نویی­ها متمایز می­سازد

اهمیت ویژه­ی او به فرم، ساختار، زبان، اسطوره­ها و نیز توجه به تنالیته­ی کلمات هم­چنین بهره جستن از آرایه­هایی چون استعاره، تشبیه، کنایه جهت خلق واقعیاتی نو از مفاهیمی مستعمل، سبب شده بسیاری از منتقدان و شاعران کهن بوم و بر او را محق در دریافت جایزه­ی شعر کارنامه بدانند.

زهد، تقوا و عرفان جزء صفات ذاتی م. موید است. از این رو بسیاری از مخاطبان شعرش او را انسانی زیبا می شمارند.او ذاتاً گوشه­گیر است اما گوشه­گیری او را باید برآمده از نوع نگرشش به زندگی، مناسبات اجتماعی و خاصه سیر و سلوک عارفانه­ی­اش جست. هرچند که او را نباید عارف به کلام سنتی دانست.

بسیاری از مخاطبانِ شعرموید با توجه به رشد او در خانواده­ی دینی، بر این باورند که او را شاعری مذهبی به شمار آورند. اما به گمان نگارنده آموزه­های دینی، شعر او را به هیچ عنوان آن­طور که آن­ها می­پندارند تحتِ شعاع خود قرار نمی­دهد. یعنی اگر دین در اشعار او جایگاهی دارد این جایگاه به لحاظ استفاده ی نمادینی است که او از تجربه های دینی می­گیرد. به بیانی دیگر او روایت نویی را از این نشانه­ها به مخاطب عرضه می­دارد. در واقع او از این طریق به بخشی از آرمان­ها و دغدغه­های ذهنی خود پاسخ می­دهد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد حسین مهدوی (م. موید) در ساعت 13:59 | لینک  | 

 

l .l,dn

 

 

 برای شنیدن اشعار  با صدای شاعر  اینجا  را کلیک کنید.

 

نوشته شده توسط محمد حسین مهدوی (م. موید) در ساعت 0:46 | لینک  | 

علی رضا پنجه ای :محمد حسین مهدوی (م. موید) چهره­ی محجوب و نهان مانده از دیدرس نقدِ ادبی است، در واقع اگر بتوان برای جریانِ شعریی موسوم به «موجِ نو» سکه­ای در  نظرگرفت، یک سوی آن که شاید بتوان گفت به واسطه­ی کشف و مطرح نمودن و یا بهتر گفته شود صحه گذاشتن ِ«فروغ فرخ­زاد» از چشم­رس نقدِ ادبی پنهان نمانده «احمدرضا احمدی» ست که خاصه با مجموعه شعر « روزنامه­ی شیشه­یی» این جریان شعری را به نام خود ضرب زد، و از میان خیل جوانان که می­خواستند راهی به جز غول­های تثبیت شده­ی شعر نو در دهه­ی چهل را انتخاب کنند «موجِ نو و شعرِ حجم» به نوعی «شعرِ دیگر» نامیده می­شد و از آن میان محمد حسین مهدوی (م. موید) با شاخصه­های منحصر، همان چهره­ی نهان مانده­ی سکه­ی موصوف است.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محمد حسین مهدوی (م. موید) در ساعت 0:32 | لینک  | 

حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي چندي پيش از يک عمر فعاليت هنري و ادبي محمدحسين مهدوي (م مويد) شاعر گيلاني تجليل کرد.
روزنامه جام جم در همان زمان در گفتگويي مفصل با«م مويد» خوانندگان را با فعاليت هاي او در دوره هاي مختلف حيات هنري اش آشنا کرد.
در مقاله اي که مي خوانيد و به مناسبت همين بزرگداشت نگاشته شده ، ضيائالدين ترابي يکي ديگر از شاعران پيشکسوت کشورمان حاشيه نويسي هاي شعري مويد را به عنوان جنبه هايي پنهان مانده از شعر او حاشيه نويسي کرده است.

به طور کلي ، شاعران در هنگام به کار بردن اسمهاي خاص تاريخي ، جغرافيايي و اسطوره اي در شعرهايشان ، در صورتي که اسم بسيار غريب و ناآشنا باشد، به حاشيه نويسي اقدام مي کنند و با شماره گذاري در متن ، در زير شعر به توضيح مختصري درباره اسم مورد نظر مي پردازند، که بموقع خود براي تفهيم و تفاهم شعر کمک مي کند. گاهي اما اين زيرنويس ها (حاشيه نويسي ها) به ضرورت اسمهاي به کار رفته در شعر چنان زياد است که خود تبديل به متن مي شود. مثل زيرنويس ها و حاشيه هايي که شاعر معروف انگليسي «تي.اس.اليوت» بر شعر «سرزمين ويران» خود نوشته است.
گاهي بعکس ، شاعر به جاي نوشتن حاشيه و دادن زيرنويس ترجيح مي دهد توضيح مورد نظر را در متن شعر بياورد؛ ولي استفاده از چنين شيوه اي در شعر شاعران بسيار نادر است و شايد بتوان به دو سه نمونه در شعر شاعران چون احمد شاملو و مهدي اخوان ثالث اشاره کرد. مثل ، اشاره به پرواز دادن کبوتر از سوي حضرت نوح در شعر «سفر» از مجموعه شعر «ققنوس در باران» احمد شاملو.
همين طور است توضيحي که شاعر احمد شاملو درباره «آشيل» و رويين تني اش مي دهد در شعر «سرود ابراهيم در آتش» از مجموعه شعري به همين نام. اما چنين توضيح هايي در شعر مهدي اخوان ثالث ، دقيقا نقش حاشيه اي دارد و در حقيقت حاشيه اي است که به جاي آمدن در زير شعر «در جايگاه زيرنويس» به داخل متن راه يافته است ، مثل سطرهاي توضيحي که در شعر «قصه شهر سنگستان» درباره «بهرام ورجاوند» آمده است در مجموعه شعر «از اين اوستا»:
«نشاني ها که مي بينم در او بهرام را ماند / همان بهرام ورجاوند / که پيش از روز رستاخيز خواهد خاست. / هزاران کار خواهد کرد نام آور / هزاران طرفه خواهد زاد از او بشکوه / پس از او گيوبن گودرز / و با وي توس بن نوذر / و گرشاسب دلير، آن شير گندآور... / و آن ديگر/ و آن ديگر/ ايران را فرو کوبند وين اهريمني رايات را با خاک اندازند / بسوزند آنچه ناپاکي ست ، ناخوبي ست»
اما رفتار م مويد در آخرين مجموعه شعرش با عنوان «تو کجاست؟» ؛ با حاشيه و حاشيه نويسي بر متن از نوع ديگري است. بدين گونه که مويد در برخورد با حاشيه گاه مثل بقيه رفتار مي کند و با شماره گذاري در متن ، توضيح لازم را در زيرنويس شعر مي آورد و گاه اما حاشيه را به درون متن فرامي خواند و ميان حاشيه و متن چنان هماهنگي پديد مي آورد که در نهايت حاشيه خود جزيي از متن مي شود؛ گرچه هنوز مي تواند به صورت حاشيه خوانده شود يا خوانده نشود. و اين حادثه اي است که در ۲ شعر پرمحتواي «يحياي نگاه يک و دو» اتفاق افتاده است.
دو شعري که جدا از اين حادثه ، داراي همان ويژگي هاي کلي شعرهاي مويدند. يعني شعرهايي هستند آوايي با موسيقي غني و رفتارهاي واژگاني ظريف ،در بافتار و ساختار کلي شعر. «گشاده پر / نيلوفر / کمان رنگين گستر / چوناني کلام / پژواک خسته بال / گاهي شکسته بر / بر بستر هياهو / شبديز [همان اسب خسروپرويز. برادر يا خواهر گلگون ، اسب شيرين. هر دو از يک ماديان. مادياني که او را جفتي نبودي و چون ذوقش به هم رسيدي ، خود را با اسبي سنگي کشيدي و بار گرفتي.] / به شيهه سم مي کوبد / گلگون نيز.»
که تمام گزاره اي که در وصف «شبديز» آمده است ، شرح و حاشيه اي است که مي توانست در بيرون متن و به عنوان زيرنويس بيايد و با شماره گذاري در متن روي شبديز. ولي مويد، اين کار را نمي کند، بلکه با بياني موسيقايي ، يعني همان بيان جاري در شعر، تمام اين شرح و وصف طولاني را جلوي کلمه «شبديز» مي آورد، در چهار سطر، به عنوان مصراع هايي از متن شعر، البته در داخل «کروشه» يعني که مي تواني نخواني و ناديده اش بگيري ، مثل بيشتر جمله هاي معترضه اي که در متن مي آيد خواه نثر و خواه شعر که جنبه توصيفي دارد و بدون آنها هم جمله اصلي کامل است.
همين طور است پاره زير از شعر «يحياي نگاه (۱)»:
نارنجي نارنج / کلاله دارد آيا / کلاله نارنجي [رنگ نارنج] ، شکوفه داشته باشد. آن گاه :شکوفه آن کلاله داشته باشد. نه اين که بگويم:
کلاله ، به رنگ [نارنجي است. نه. نارنجي] نارنج (۱) / شهد دارد آيا / و زنبورهاي عسل / نارنجي نارنج / مي نوشند آيا».
که در اينجا هم مثل متن پيش ، توضيحي که در۳ سطر با حروف نازک تر از حروف متن در مقابل «کلاله نارنجي» اما در داخل «کروشه» آمده است ، مي توانست در حاشيه شعر و به عنوان زيرنويس بيايد؛ اما شاعر آن را در داخل متن آورده است ، با همان زبان و بيان و موسيقي جاري در شعر.در صورتي که در همين پاره شعر براي کلمه «نارنج» با شماره گذاري در متن ، در پايين شعر، زيرنويس آورده است و در زيرنويس پايان شعر در مقابل شماره (۱) که روي کلمه «نارنج» نوشته شده است ، آمده است: «اضافه تخصيصي خوانده شود، نه توصيفي.»
به اين ترتيب با خواندن چنين زيرنويسي است که مخاطب بايد به متن برگردد و با تعجب تمام ببيند که شاعر گرچه در داخل متن با آوردن خط اوريبي بين «نارنج» و «شهد» آن دور را از هم جدا ساخته است و با اين عمل از مخاطب خواسته است که اين دو کلمه را به عنوان دو کلمه مستقل و جدا از هم بخواند يعني به صورت «نارنج ، شهد دارد آيا» که در چنين خوانشي «شهد» ي که حالت توصيفي دارد، به عنوان وصفي از «شهد» بخواند.
به اين ترتيب شاعر با آوردن بخشي از حاشيه نويسي ها به داخل متن از يک سو از کثرت تعداد زيرنويسي شعر مي کاهد و از سويي ديگر با چنين رفتار متفاوتي با حاشيه و زيرنويس است که هيات جديدي به متن شعر مي بخشد؛ تا آنجا که حتي مرجع و منبع را نيز به داخل متن فرامي خواند و مي نويسد:
«راه / گاه / مي خواند با ماه / ماه / گاه / مي ميرد بر راه / آنجا که / مي افتد هابيل [پسر آدم که به دست قابيل ، پسر آدم. به ستم کشته شد. /] آنجا که / (اسرائيل ، در آفريننده خود شادي کنند و پسران صهيون ، در پادشاه خويش ، وجد نمايند و نام او را با رقص تسبيح ، بخوانند. با بربط و عود، او را بسرايند و شمشير دو دمه ، در دست ايشان ، تا از امت ها، انتقام بکشند و تاديب ها، بر طوايف بنمايند./ [(اين را از عهد عتيق ، تورات ، زبور، داوود، مزمور ۱۴۹، آوردم.] تا آنجا که حتي زيرنويس هايي را که مربوط به توضيح و تشريح متن نيست و جنبه دستوري (صرف و نحوي) دارد، نيز به جاي حاشيه در متن شعر مي آورد و مي نويسد:
«شکوفه هايي / آويز دريافت / سفيد / سفيد / با مژه هاي تار / ساقدوش هاي بي عروس / بر متن قهوه اي سير و خيس درخت سيب / سفيد و دامن کشان / و روشناي پاک / نامه نوشته بود [بايد نوشته مي شد: (نامه نوشته است) با است در اينجا سازگار نبودم و نوشتم : (نامه نوشته بود) تا بيشتر سنگيني کند.]
و يا آنجا که در پايان شعر «يحياي نگاه يک» مي گويد:«از گوشه اي گم و ناپيدا / از گلوگاه مصب اردن / در بحر الميت / آنجا که / از تپه فرود مي آيد / يحياي (۷) نگاه / پيش از خون شويي تن خويش. / [اگر مي نوشتم: «پيش از تعميد تن خويش به خون » معمولي بود].
ضمن اين که با شماره گذاري در متن برابر واژگان «بحرالميت» و «يحيا»، در زيرنويس شعر، درخصوص «بحرالميت» و حضرت يحيي ، توضيح لازم را مي آورد. ولي در پايان شعر، جمله اي را که کاملا خارج از متن است و توضيحي بر نحو کلام شعر، به جاي اين که در زير شعر، به عنوان حاشيه و زيرنويس بياورد، در داخل متن مي آورد و در پايان شعر، البته باز با حروف نازک تر از متن و در داخل «کروشه».
گرچه با اين کار، مويد به عنوان مولف ، خوانش خاص خود را به مخاطب پيشنهاد و ديکته مي کند. با اين حال ، من حتي با آمدن چنين «حاشيه اي در متن شعر» هم باز تفسير خودم را از عبارت ، «پيش از خون شويي تن خويش» دارم. آن هم با اين آگاهي که حضرت يحيي پسرخاله عيسي (ع) و تعميددهنده او پيش از ظهور و دعوت حضرت عيسي ، در ساحل رود اردن ، براي مردم موعظه مي کرد و آنها را با آب تعميد مي داد.
با وجود اين و با تمام تفسير و تعبيري که «توضيح» شاعر در متن شعر پيشنهاد مي کند. من از گزاره «يحياي نگاه / پيش از خون شويي تن خويش»، تعبير ديگر دارم و به همين دليل هم ، سطر پاياني يا «حاشيه نويسي» پاياني شعر را نديده مي گيرم. همان طور که خود شاعر با در داخل «کروشه» قرار دادن اين عبارت ، چنين پيشنهادي دارد و در حقيقت اين حاشيه ها را ضمن آوردن در متن شعر با قرار دادنشان ، در داخل «کروشه» به حاشيه شعر سوق مي دهد.
با اين همه ، من همين گزاره بدون زيرنويس و حاشيه را دوست دارم و تصويري که در پايان شعر با نبود حاشيه و زيرنويس از پايين آمدن يحيي (ع) از تپه ها پديد مي آيد، تصويري است که در آن «خون» رنگ مي بازد و آب مي شود و آبي ، و انگار که اصلا اتفاقي نيفتاده است و اين يحيي تعميددهنده با آب در رودخانه اردن است ، اما اينک خسته از سفر که برمي گردد. به جاي آب ، در خون به شستن تن خود مي پردازد، آن گونه که گويي اين خون ، همان آب است و يا اگر خوني هم هست ، خوني است گذرا که با شستن در آب پاک خواهد شد.

نوشته شده توسط محمد حسین مهدوی (م. موید) در ساعت 0:28 | لینک  | 

 

حسين مهدوي (م. مؤيد)‌ معتقد است: انقلاب علي‌رغم تأثير گسترده‌اي كه داشته، كم‌تر موضوع ادبيات بوده و از سويي تأكيد دارد كه زمينه‌هاي پرداختن به ادبيات انقلاب فراوان است.

اين شاعر گيلاني درباره‌ي تأثير ادبيات در شكل‌گيري انقلاب، گفت: من به‌طور كلي سهم چنداني براي ماجراي روشنفكري در متن انقلاب قائل نيستم؛ زيرا بدنه‌ي اصلي انقلاب، توده‌هاي مردمي بودند. درست است كه جريان روشنفكري در برابر ستم و ظلم‌ستيزي، قامت نسبتا رسايي داشت و جماعت روشنفكري نيز مانند بقيه‌ي مردم در رنج و عذاب و در تكاپو بودند كه شايد كاري كنند، اما به نسبت آن‌چه كه در انقلاب به رهبري امام (ره) انجام شد، سهم چنداني نداشتند. مردم بيش‌تر انگيزه‌هاي مذهبي صرف داشتند و اين حركت بر اساس فعاليت توده‌هاي مردمي كه چندان روابط روشنفكرانه‌اي نداشتند، انجام گرفته است. درواقع تلاش نويسندگان و روشنفكران در تشويق و تهييج مردم چندان سهم بسزايي نيست و نويسندگان و شاعران نيز شكل توده‌يي به خودشان مي‌گرفتند.

او در ادامه با استناد به تجربه‌ي شخصي‌اش، تأكيد كرد: نقش نويسندگان و روشنفكران در اين اندازه بود كه امام (ره) با توجه به آشنايي كه با مسائل ادبي و روشنفكري ايران داشتند، اين جماعت را هم در تصميم‌گيري‌هاشان ملحوظ مي‌كردند و اين‌كه جماعت روشنفكر چه سهمي داشتند، به زعم من، وضعيتي معمولي داشتند.

م. مؤيد يادآور شد: وقوع انقلاب مرزهاي روشنفكرانه را شكست و به يك بازگشت به خويش، كه برخي از روشنفكران مذهبي به آن اشاره داشتند، تأكيد مي‌شد. وقوع انقلاب سبب شد امكان بيش‌تر و بهتري براي بازنگري در ريشه‌هاي فرهنگي خود فراهم آيد. درواقع پس از انقلاب، نفس‌ها و دم و بازدم‌ها تغيير كردند و چيز ديگري شدند. بي‌گمان اين اتفاق به نوع نگاه در روابط بين آسمان و زمين اثر گذاشت و مسائل ديني آشكارتر شدند. اين تحولات در ناخودآگاه و خودآگاه فردي و جمعي افراد در جامعه تأثير گذاشتند و به تبع، جماعت روشنفكر هم از اين جريان بي‌تأثير نبودند و دامن تأثير چنان گسترده بود كه از سويي يك عده درست سرنيزه‌ي خودشان را در دشمني با جريان انقلاب تيز كردند؛ از اين‌رو اين اتفاقات بر فضاي ادبيات هم تأثير گذاشتند و بي‌گمان اين تأثير هنوز ادامه دارد.

او در ادامه اظهار كرد: همچنين نوجويي شعر جوان و جهانشمولي شاعران و باورمندي آن‌ها از انقلاب متأثر بود و اين شد كه شاعران مرزهاي‌شان را از مرزهاي جغرافيايي ايران وسيع‌تر بدانند. در ذهن شاعران انقلاب، مرزها، مرزهاي پايداري است، از فلسطين تا شمال آفريقا و لبنان، هند و پاكستان، و درواقع همه‌ي جهان اسلام است، كه اين امكان پيش از انقلاب نبود.

اين شاعر معتقد است: اين را كه انقلاب چقدر موضوع آثار ادبي بوده است، مي‌شود دو جور ديد؛ در نگاهي مي‌توان به‌طور مستقيم، انقلاب را ببينيم و از آن ياد كنيم، كه چندان مورد پسند نيست و اثرپذيري از موضوع عظيم انقلاب ضرورت دارد در ناخودآگاه هنرمند شكل بگيرد.

وي با بيان اين مطلب كه شعر محض، آن شعري است كه ناخودآگاه شاعر باشد، ناخودآگاهي كه از پيرامون شاعر سيراب شده است، تأكيد كرد: از اين‌رو نگاهي موضوعي و مضمون‌پردازانه به انقلاب را برنمي‌تابم.

م. مؤيد از شاعران انقلاب به عنوان شاعراني ياد كرد كه با ظهور گام ‌به‌گام انقلاب، آن‌ها نيز ظهور پيدا كردند و در پايان تصريح كرد: شعر محض انقلاب كار خودش را كرده، هرچند يك ظهور جهاني پيدا نكرده است. ضمن اين‌كه هنوز مجال و زمينه‌هاي بسياري براي پرداختن به ادبيات انقلاب وجود دارد.

نوشته شده توسط محمد حسین مهدوی (م. موید) در ساعت 0:24 | لینک  |